می سوزم تا ابدیت

زیباترین love
به سنگینی گناهانم پی بردم و دانستم که از سیاهی صفحه اعمالم
باید دردی را تحمل کنم درد دوری را
درد تنهایی را
و انگاه که چشمانم را بر روی پلک گذاشتم
دریافتم زندگی را می توان شیرین کرد
با کمی تامل ترسیدم دیر شده باشد
و از دست رفته ارزوهاییم دیگر به دفتر شعر من باز نگردد
پروردگارا گویند تو رحیمی
به بزرگی رحمتت قسم وجود شیما را باز گردان و مرا از دنیا به دوزخ اتشین بکشان
اغازی داشتم اغازی که پایانش را انتظار داشتم
اغازی که می دانستم راهش راهی است دشوار
می سازم به همه سختی ها
با همه خطهای کوچک و بزرگ زندگی
ادامه می دهم داستان را زندگی داستانیست تلخ
خدایا دگر هیچ چیز را از تو نخواهم جز یک وجود
وجود شیما
بودنش را برایم اغاز کن تولدی دوباره را برایش بساز
خدایا ارزوها را با خود می کشم
اما دنیای با شیما بودن را به اسانی با خود تداعی می کنم
خدایا قصه ای را که اغاز کردم هر پایانی که در انتظارش باشد
ادامه می دهم
از هیچ چیز بیمی ندارم
خدایا زندگی را و این داستان را تو برایم معنا کردی
و فقط از ان یک نام را چشیدم
شیما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و دیگر توانی برای فراغش ندارم
خدایا شیما را از تو می خواهم
گمان می کردم کسی منتظر لحظه دیدار است
آن زمان که جز تنهایی چیزی نیافتم
ارام به زانو شکستم و اشکها سرازیر شد
به سجده در آمدم
به سجده عشق
اما باز به امید وصالش
دست به دیوار محبت انداختم
باز به دنباله گمشده ام گشتم
به سر فصل دفتر عشق نگاه کردم
نوشته بود
عشق یعنی تنها زیستن
دفترم عشق را برایم معنا کرد
عشق باید یکطرفه باشد که عشق نام گیرد
اینبار به کدامین دیوار دست اندازم
خدایا زندگی حقیقت تلخیست
خویشتن را در خویش حیران کرده ام
با دل خود گفتگوها داشتم
روح را زتن جدا انگاشتم
مرغ روحم تا خدا پر می کشد
لیکن تن خودرا به بستر می کشد
روح و تن نا آشنایی می کنند
روز و شب میل جدایی می کنند
روح سر در عرش اعلا می کشد
تن مرا در چاه دنیا می کشد
بازگردانی به من زندگی را
می نشینم و انتظار می کشم
صبر را دوباره پیشه خواهم کرد حتی تا اخرین نفس ها

روزگارم سخت است! تاب زنده ماندن را ندارم٬٬٬٬
شب تا سحر گریانم
از انگاه که دانستم شاپرک داستانهایم
بربال نگینش زخم خورده دیگر روزگار را تلخ دانستم
دانستم که حتی قصه های کودکانه مرا یاری نخواهد کرد
بغض گلویم را شکست
تمام برگهای سبز بهارم به ریزش کشیده شد
وحتی تصویر گر ارزوها تصویر عشقم را
از داستانهای خود پاک کرد
اینبار به کجا فریاد زنم
خدایا تاب همه را دارم
جز...
جز...
جز دوری از بهار زندگیم را
بهاری که دفتر شعرم را به نامش باز کردم
کتاب قصه هایم را با قصه عشق او اغاز کردم
تا به اینجا شاد بودم
بارانی بر سرم بارید
دفتر شعر را...
کتاب قصه هایم را...
همه را گریان کرد...
انها هم با من یار شدند.
دگر تنها نیستم
اما کاش تها بودم
من عاشقم
گمراهم
گریانم خدایا تنها اشکاهیم باقیست
خدایا مرا تنها مدار!!!
تصویر چشمهایش لبخند جانسوزش
و تمام سیمایش
در ذهنم تداعی می کند
گدای محبتش هستم
در پی نوازشش
دستم را به اسمان می برم...
خدایا گناهم چیست؟ گناهش چیست؟
چه کس را ازرده ایم؟
تاوان چه چیز را می دهد؟
خدایا به تقدس اشکهایم قسم
جانم را وجودم را هستی ام را
همه را بگیر
اما...
اما...
اما...
شادابی را به شیما باز گردان
اسمان را بی نامش بی رنگ می بینم
لحظه هایم را بی یادش سیاه می بینم
زندگی را بی معنا
و در اخر تهنا یک شادمانی دارم
آن هم جاودانگی شیما...
خاطره ها را
گذشته ها را افسوس ها را
با رویا بودن را
همه را صفحه به صفحه برگ میزنم
مرور می کنم
به گذشته فکر می کنم
به ایام وصال
نمی توانم فراموشش کنم
نمی خواهم او را به دفتر خاطره ها بدهم
می خواهم در ذهنم زنده بماند
به یادش باشم
به هر صفحه این روزگار که می نگرم
تنها یک نشان را می بینم یک ارزو یک خاطره ماندگار
یک حدیث عشق
تنها یک نام را می بینم: شیما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زندگی را تلخ می دانم
شهاب هایش را خاموش
روزگار را افسرده
افسانه زندگیم نابود میشود تنهایی را دوباره اشنا می دارم
گذر زمان را کنار می گذارم
رویاها را نابود می کنم
فراغ یار به اجبار به شانه می کشم
باز در اندوه خود سکوت را نظاره می کنم
اسمان را کنار می زنم
و فریاد می کشم
خدایا!!!!!
شیمای زندگی ام را از تو می خواهم
نالان
سکوت را با خلوت می شکستم
با هیاهو غربت را اشنا می کردم
تنها بودن را به جان گرفته بودم
با سکوت اشکها سرازیر میشد
پنچره ها اسمان را گلایه می کردند
مانده بودم
تنها ازرده
در تفکر تنهایی
برایم معما بود
تا کی
دلیلش چیست؟
درمانده ام
خدایا تنهایم!!!!
سالها اندیشیدم
یافتم!!!!
تنهایی ازان کودکیست
و تا به نهایت زنگی ادام دارد

غافل از انکه اواری چون محبت مرا خاک می کند
در زیر اوار تنها نفس می کشم
بی صدا و خسته
ارام
بی پناه
به اسمان می نگرم
خدایا! کجایی؟
تنهایم! مرا یاری کن
دستی زیبا به رسم یاری می بینم
با شوق و احساس در پی زندگانی
اما نه!
یاری نیست!
چشمانم سراب را با خود می کشد
و اکنون سالهاست در پی حقیقت تو هستم
مرا یاری کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تکه ای عاشق
اما زندگی ام را باری دوست تمام دنیا می دارم
تکه ای از ارزوهایم را بدون یار از دست نخواهم داد
و برای با او بودن وجودم را
به تکه ابرهای رنگین ارزوهایش می نگارم
ارزوهایم....
ارزوهایم را از من جدا نکنید
ارزوی همسفر شدن با عزیز دیار
شیما تمام زندگیم واسه تو عزیزم

لحظه ها را با او به سر داشتم.
غصه هایش را همچون بهاری به جان گرفتم.
پروردگارا اسمان را بی عطر دوست نمی خواهم!
خدایا بدار این عزیز سالم تا فراغ یار!
و خداندا او را نمیران تا که من را از عزل جدا نساخته ای!
شیما جان عزیزم هنوزم به فکرتم و دعا می کنم زودتر حالت خوب بشه. خدایا اگر از تموم زندگی یه هدیه بخوام فقط سلامتی شیما رو می خوام. خدایا کمکش کن
..............
.....................
...............................
.....................................